|
یک شب دلی به مسلخ خونم کشیدورفت دیوانه ای به دام جنونم کشیدورفت پس کوچه های قلب مرا جستجونکرد امامرابه عمق درونم کشیدورفت تاازخیال گنگ رهایی زهاشوم بانگی به گوش خواب سکونم کشیدورفت شایدبه پاس حرمت ویرانه های عشق مرهم به زخم فاجعه گونم کشیدورفت دیگراسیر ان من بیگانه نیستم ازخودچه عاشقانه برونم کشیدورفت
بااینکه ازوجود خودم رنج می برم حس می کنم بدون توزخم مکررم جسمم کفاف بارغمم رانمی دهد می ترسم ازکویرجنون سردراورم ای عشق سبز سبز صمیمی مرا ببخش امروزاگر برای تودورمصورم یکباردیگرای همه ارزوی من از کوچه بار چشم توبگذاربگذرم دیگربرای عاطفه هایی که خسته اند بیهوده نوشداروی احساس میبرم دیروز اگربه شوق تو بال وپرم شکست امروز سربلندم وبی بال می پرم
توازدردی که افتادست برجانم چه می دانی؟ دلم تنهاتورادارد ولی بااونمی مانی تمام سعی توکتمان عشقت بوددرحالی که ازچشمان مستت خوانده بودم رازپنهانی فقط یک لحظه اری بانگاهی اتفاق افتاد چرا عاقل کندکاری که بازارد پشیمانی؟
ازهیاهوی واژه هاخسته ام
من سکوتم راازاوراق سپیداموخته ام ایاسکوت روشن ترین واژه هانیست همیشه درخلوت مرگ رامجسم کرده ام ایامرگ خونسردترین واژه هانیست تاچشم گشودم ازچشم زندگی افتادم شبی شایدامشب زیرنوریک واژه خواهم نشست نام خونسردمعشوقم را برحواس پنجگانه ام خال خواهم کوفت وهمزمان پایین اخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت پایان
تومرامی فهمی من تورامی خواهم وهمین ساده ترین قصه یک انسان است تومرا می خوانی من توراناب ترین شعرزمان میدانم وتوهم می دانی تاابددردل من می مانی
حقیقت دارد که تو میتوانی با دستهای من سه تار قلم مو رابنوازی
ونتهای رنگ پریده رافیروزه ای کنی بایدبسیارزیسته باشی که این همه ازاسمان اکنده ای حقیقت دارد که من میتوانم باشعرهای توباباران مشاعره کنم وبندنیایم بایدبسیارگریسته باشم که این همه درواژه های تو غوطه ورم تامن نوشته هارادرمیان شبهای زمستان قسمت میکنم تویک خوشه انگور به صدایت تعارف کن خطی از شعرهایت راکه بخوانی سال تحویل میشود حقیقت دارد که درحضورتوبودن همیشه ازنبودن زیباتراست
من وتو یکی دهانیم که باهمه صدایش به زیباترسرودی خواناست من وتو یکی دیدگانیم که دنیا را هردم درمنظرخویش تازه ترمیسازد نفرتی ازهرانچه بازمان دارد ازهرانچه محصورمان کند ازهرانچه وادارمان که به دنبال بنگریم دستی که خطی گستاخ به باطل میکشد من وتو یکی شوریم ازهرشعله ای برتر که هیچ شکست رابرماچیرگی نیست چراکه از عشق رویینه تنیم وپرستویی کهدر پناه بام اشیان کرده است باامدشدنی شتابناک خانه راازخدایی گم شده لبریز میکند
آسمان بی ستاره یک شبی گریه کنان باتو از سردی لبخند سخن می گوید و تو خوابی و گمان می داری که شبت مهتابیست برگی از شاخه امید فرو می افتد و تو بار دگر از عشق سخن می گویی و شبت رویاییست
من تابع یک گناهم قربانی یک کلام از فرسنگها دور به اینجا آمده ام از دور دست ها مدتهاست که پروانگان به دنبالم می آیند و من در هراسم فریادزنان و بی گناه نفس راحتی می کشم و در یک لحظه زندگی را وداع می گویم من قربانی یک گناه بودم... |
About
من نسترن 24 ساله
Home
|